




مرید به استادش گفت :
تمام روز را به چیزهایی اندیشیده ام که نباید بیندیشیدم ، به تمنای چیزی هایی گذرانده ام که نباید تمناشان را می داشتم، و به کشیدن نقشه هایی که نباید می کشیدم.
استاد، مریدش را برد تا در جنگل پشت خانه اش قدم بزنند.
در میان راه، به گیاهی اشاره کرد و از مریدش پرسید نام آن را می داند یا نه.
مرید گفت: بلادونا. هر کس از برگهایش بخورد، از پا در می آید.
استاد گفت: اما نمی تواند کسی را بکشد که فقط تماشایش می کند.
به همین ترتیب ، تماناهای منفی نمی توانند هیچ آسیبی به تو برسانند، اگر به خودت اجازه ندهی که فریفته شان بشوی.
|
+| نوشته شده توسط
مریم در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
|