تبليغاتX
عاشقانه ها
 یغما گلرویی

شرمنده ام
 گفته بودم
 دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم
و تا هزاره ی شمردن چشم می گذارم
 گفته بودم
 غبار قدیمی تقویم را
 ازش یشه های شعر وخاطره پاک نمی کنم
 گفته بودم
 صدای سرد سکوت این سالها را
 با سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم
 اما دوباره دل دل این دل درمانده
 تو را میهمان سایه گاه سکت کتاب و کاغذ کرد
 هی
 همیشه همسفر حدود تنهایی
 بگذار که دفتر دریا هم
 گزینه یی از گریه های گاه به گاه من باشد

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم شهریور 1388  |
 
امروز دلم میخواست خودم براتون بنویسم از دست روزگار

از روزگار سختی که به سادگی هام رحم نکرد

من از تمام غصه هایم می گویم

امروز بیش از پیش ناراحتم

|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه دوم خرداد 1388  |
 برگی از مکتوب

بیمار به پزشک گفت : دکتر ترس بر من غلبه کرده ، ترس تمام لذت ها را از من گرفته .

پزشک گفت : در مطب من موشی است که کتابهایم را می جود . اگر درمانده این موش بشوم، از نظرم پنهان می شود و جز شکار موش، در زندگی ام کاری نمی کنم ، به جای آن، بهترین کتابهایم را جای مطمئنی گذاشته اسم و به  او اجازه می دهم برخی از کتابهای دیگرم را بجود.

بدین ترتیب، او همچنان موش می ماند و هیولا نمی شود.

از چند چیز بترس، و تمام ترس ات را بر آن چند چیز معطوف کن... بدین ترتیب می توانی در رویارویی با مسایل مهم تر، شجاع باشی .

 

|+| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387  |
 مسافر

با تو هستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده

ای که دلتنگی غربت منو از یاد تو برده منو از یاد تو برده

هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره

گل به گل گوشه به گوشه تو رو یاد من می آره

باتومن چه کرده بودم که چنین مراشکستی

بی وداع وبی تفاوت سردوبی صداشکست سردوبی صداشکست

به گذشته بر میگردم به سراغ خاطراتم

تازه می شوددوباره ازتوداغ خاطراتم

به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن

هرکجاباشی وباشم به تو برمی گردم از من

این توئی همیشه ی من توی آینه تقدیر

با همه شکستم از تو نیستم از تو دست دلگیر


باتومن چه کرده بودم که چنین مراشکستی

بی وداع وبی تفاوت سردوبی صداشکستی سردوبی صداشکستی

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  |
 

سلام


نمی شناسی یکم فکر کن شاید یادت بیاد


اون کوچه قدیمی


اون شب بارونی


 خونه های کاه گلی بوی عطر کاه گل مرطوب شده اون صمیمیت تو


 نگاه تو


 وقتی که من خیس شده بودم وقتی که سردم بود و


  بدون هیچ حرفی به تو نگاه می کردم یادت نمیاد آره نبایدهم یادت بیاد


چون اشکهای من توی بارون پیدا نبود


|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
 مرگ

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم

    

امروز بیش از هر روز دیگری دلتنگم

خبر پرواز به گوشم میرسد

من از پرواز خسته ام

 و دلم می خواهد تمام خبرهای دنیا دروغ باشد

و تمام پرندگان در قفسهاشان بمانند

 

امروز خسته تر از هر روزم و نگران

چشم به آینده دارم

این آینده موهوم

 

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 روز تو

چه لطیف است حس آغازی دوباره،   

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 چاووشی

  

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
 گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز...

سه ره پیداست
 نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
 نخستین : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
 دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  |
 حمید مصدق

وقتی كه بامدادان 
 مهر سپهر جلوه گری را 
 آغاز می كند 
 وقتی كه مهر پلك گرانبار خواب را 
 با ناز و كرشمه ز هم باز می كند 
 آنگه ستاره سحری 
 در سپیده دم خاموش می شود 
 آری
من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام 
 و بی طلوع گرم تو در زندگانیم 
 خاموش گشته ام

|+| نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 برگی از مکتوب

 

 

مرید به استادش گفت :

تمام روز را به چیزهایی اندیشیده ام که نباید بیندیشیدم ، به تمنای چیزی هایی گذرانده ام که نباید تمناشان را می داشتم، و به کشیدن نقشه هایی که نباید می کشیدم.

استاد، مریدش را برد تا در جنگل پشت خانه اش قدم بزنند.

در میان راه، به گیاهی اشاره کرد و از مریدش پرسید نام آن را می داند یا نه.

مرید گفت: بلادونا. هر کس از برگهایش بخورد، از پا در می آید.

استاد گفت: اما نمی تواند کسی را بکشد که فقط تماشایش می کند.

به همین ترتیب ، تماناهای منفی نمی توانند هیچ آسیبی به تو برسانند، اگر به خودت اجازه ندهی که فریفته شان بشوی.

 

|+| نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  |
 افرا

همچون ستارگان، برگهای افرا

فرود آمده برخیابان خیس

می رقصند دیروز  

 

     

 

بازی بی دغدغه کودکان

سایه های رقصان افرا

نشسته بر چهره من یا تو

کدامین زیباترند ؟

و یا شاید  بازی رنگ های افرا در هنگامه پاییز

قرمز و زرد در برابر آفتاب

یا آور شراره آتش

و یا شاید طنین خوش آهنگ سازها

از چوب افرا

 

|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیستم فروردین 1387  |
 زنی عاشق

 

زنی عاشق مردن در دوات

 

آنگاه که درباره تو می نویسم

با پریشانی دلنگران دواتم هستم

و باران گرمی که درونش فرو می بارد...

و می بینم که مرکب

            به دریا بدل می شود

            و انگشتانم به رنگین کمان

            و غم هایم به گنجشکان

            و قلم به شاخه زیتون

            و کاغذم به فضا

            و جسم به ابر

خویشتن را در غیابت

                        از حضورت آزاد می کنم

و بیهوده با تبرم

برسایه های تو بردیوار عمرم

                        حمله می کنم

 

                        ... زیرا غیاب تو

            خود 

                        حضور است

چه بسا که برای اعتیاد من به تو

در مانی نباشد

به جز جرعه های بزرگی از دیدار تو

درشریان من !

 

غاده السمان

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 
اي يار
كه در گريبانت
دوكبوتر توآمان بي تابند
و قلب پاك تو
با لرزش خوش كبوتران
به تنظيم ايقاع و آهنگ جهان برخاسته است
لبانت به طعم خوش صداقت آغشته است
و گرماي مهربان دستت
مرد را مرد مي كند
ومن
ايستاده ام
و به نيمه ي كهكشان مي نگرم
كه درآنسويش
تو
عشق تقدير مي كني
و من
كامل مي شوم
اي زن زن !


عبدالحسین فرزاد
2/2/1383

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 غاده السمان

 

 

شاید من بیش از آنچه سزاوار است،

زنی هستم که می خواهد:

به راستی، زندگی را در یابد

و در میان رازهای این دشت تاریک

در پی چاه ها بگردد...

چه کسی با عصای نسیان بر سرم می کوبد،

تا برق حقیقت، درچشمانم بدرخشاند

و ستارگان نیمروز

مرا به شب راستین

راهبری کنند؟

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 

 

زیبا ترین نکته در عشق آن است که ناممکن باشد....

 

|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه دهم فروردین 1387  |
 
 
بالا